من با تو زندگی نکنم پیر می شوم

بی تو من از جوانی خود سیر می شوم

من در شعاع  پرتو شمس الشموسی ات

بی اختیار پیش تو تبخیر می شوم

آیینه کاری حرمت ذره پرور است

من در رواق چشم تو تکثیر می شوم

من درشمار سلسله راویان شدم

چون با حدیث سلسله زنجیر می شوم

من گریه ام گرفته کمی هم به من بخند

دارم به پای خویش سرازیر می شوم

وقتی که آه می کشم از پرده نیاز

بی پرده با تو صاحب تصویر می شوم

نقاره خانه ات ز کجا آب می خورد

کز بانگ آن چو سیل سرازیر می شوم

آن نامه ام که از سر تعجیل و اضطراب

بر بال کفتران تو تحریر می شوم

وقت ورود در حرم تو هوایی ام

وقت خروج تازه زمین گیر می شوم

بادا شلوغ ،دور وبرت، کعبه ی عزیز

من حاجی توام که به تقصیر می شوم

                                                       محمد سهرابی