جوانى بود که همیشه مى گفت :
یا قدیم الاحسان اءحسن الى باحسانک القدیم
از او سبب آن را پرسیدن ، گفت :
من قبل از این مدت لباس زنانگى مى پوشیدم و با زنها در مجالس عروسى شرکت مى کردم تا اینکه در مجلس عروسى امیر و پادشاهى حاضر بودم وقتى که مجلس تمام شد، نگهبان صدا زد در مجلس را ببندید، چونکه گوهر گرانبهائى گم شده و باید اهل مجلس را تفتیش و وارسى کنیم من از شنیدن این واقعه به حالتى گرفتار شدم که از بیان آن عاجزم .
نگهبانان شروع کردند به تفتیش حاضرین ، ناگهان به من الهام شد که بگویم :
یا قدیم الاحسان احسن الى باحسانک القدیم
اى خدائى که از دیرباز احسان مى کردى به احسان قدیمت به من احسان کن .
این ذکر را چند دفعه گفتم عهد کردم که این عمل زشت را ترک کنم کمى مانده بود که نوبت من برسد.
نگهبان صدا زد که گوهر پیدا شد، در این هنگام بى اندازه خوشحال شدم ، براى همین است که همیشه این ذکر را مى گویم .